تا گنج غمت در دل ويرانه مقیم است
همواره مرا کنج خرابات مُقام است

خیلی وقته چیزی ننوشتم، سال‌ها از اولین پست گذشته... انگار همین دیروز بود که برای نام وبلاگ گزینه‌های مختلف رو با «کدخدا» و «حاج مهدی» توی خوابگاه بررسی می‌کردیم. حالا سال‌ها گذشته و ما هر کدام در گوشه‌ای از دنیا مشغول روزمره‌گی خود. دلم هوای سفر کرده، یک سفر بلند که به این زودی‌ها تموم نشه. حتا تا آخر عمر!

..............
باید عاشق شد و رفت چه بیابان‌هایی در پیش است
رهگذر خسته به شب می‌نگرد
می‌گوید
چه بیابان‌هایی! باید رفت
باید از کوچه گریخت
............




ساحل آرامش را فانوسی به هدايت نيست
آنکاه که اين دريا را آرامشی قرين شود، چشم بر افق به دنبال کوچکترين نشانی هستی که شايد ساحلی، به اميد استراحتی
در اين جستجو چونان غرق می شوی که باز رسيدن طوفانی دوباره را در نمی يابی
به ناگاه سيلی موجی از رويای آرامش بيرونت می کشد و تو سر در گم، تنها از سر ناچاری دست و پايی به نجات خويش
طوفان که فرو نشيند، باز اميد رنگ می گيرد و تو چون کودکی بازيگوش درد سيلی را از خاطر می بری
و آنچنان اين قصه تکرار می گيرد که فراموشی بر زخمها چيره می شود و تو همچنان در فضای بين رويا و غرق، غوطه وری



ای خاکیان، ای خاکیان، یک لحظه سر بالا کنید.

(داره بارون مي‌آد.)
همين!!



"...راستش، در تمام دنيا دليلي براي ماندن من در دفتر روزنامه پيدا نمي‌شد. آنجا کاري جز وقت تلف کردن نداشتم. آن‌قدر از اين قسمت به آن قسمت مي‌رفتم که از فرط کسالت جانم به لبم مي‌رسيد. خون خونم را مي‌خورد. جوک گوش مي‌کردم. و آن‌قدر سيگار مي‌کشيدم که سرم به دوران مي‌افتاد..."
ميخائيل بولگاکف
منبع: کتابخانة زنان

اينجاش خيلي شبيه حال و روز منه:
واقعاً هيچ دليلي واسه تو اين پروژه موندن ندارم. به مديران محترم هم که ميگم، ميگن نه ما به وجود شما تو پروژه نياز داريم.
اينجا کاري جز وقت تلف کردن ندارم. وب‌گردي مي‌کنم، فيلم مي‌بينم، در هفته 4، 5 ساعتي هم کار مفيد دارم. حالا هم که يه سرگرمي ديگه پيدا شده به اسم ويکي‌پديا. چي کار کنم. اين مديران خودشون مي‌خوان.



چند سال پيش يه شعر از زنده ياد «سيّد حسن حسيني» نوشتم که چون کاملش رو نمي‌دونستم همين طور ناقص(فقط سه مصرع) گذاشتم. اينجا.
خيلي دنبالش گشتم تا بالاخره پيداش کردم:

ای شکوه کهکشانها پیش چشمانت حقیر
روح خنجر خورده ام را از شب مطلق بگیر

رشک مرغان رها در باد شد، پرواز من
تا شدم در تار و پود خلعت عشقت اسیر

من همان باز بلند آوازه تاریخی ام
از نشستن روی بازوی بلندت ناگزیر

کوچه کوچه هفت شهر عاشقی را گشته ام
مثل تو پیدا نکردم ای شگفت بی نظیر

ای کریم آسمانی، با نگاه روشنت
سکه مهتاب را دادی به شبهای فقیر

سيّد حسن حسيني



خدا1 خسته شده‌ام.
دو سال ِ دارم تحمل مي‌کنم، صدام هم در نمي‌آد. سخته واسه‌ات؟ د ِ يه جوابي بده!
نمي‌پرسم «چرا؟» که بگي «غر مي‌زني». مي‌پرسم «چه جوري؟». ازت کم مي‌شه جواب بدي. چي مي‌گي؟ تحمّلم کمه؟ «چِرت نگو».
تو که زورت مي‌رسه، هر کاري بخواي مي‌کني چه مي‌فهمي چي‌مگم. کسي تا حالا نفست رو بند آورده؟ مجبورت کرده حرفِت رو بخوري؟ و اين حرف تو گلوت گير کنه؟
چي کار کنم؟ روز مرّگي داره از پا درم مي‌آره. لحظه‌هام دارن تلف مي‌شن. منم فقط نشسته‌ام دارم تلف شدن‌شون رو تماشا مي‌کنم.
با اين وجود هنوز اميدم رو از دست ندادم. هر که از خونه ميام بيرون مي‌گم امروز ديگه اون اتفاق مي‌افته، ولي شب بازم مي‌رسه و …

چو امکان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزي و بهروزي

«سخن در پرده مي‌گويم چو گل از غنچه بيرون آي
که بيش از پنج روزي نيست حکم مير نوروزي»

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقي که جاهل را هِني‌تر مي‌رسد روزي

1.آره خدا. همون خدايي که به قول وحيد هنوز نفهميديم انسان اشتباه اون بود، يا اون اشتباه انسان. به هر حال يه چيزي که آدم بتونه سرش غر بزنه و تمام کاسه، کوزه هاش و سر ِ اون بشکنه لازمه.



در جهان فرمان كوروش اولين منشور بود
سر به تعظيمش سراسر بابل و آشور بود

سينه اسپارت را تا قلب يونان چاك كرد
پشت بخت النصر را سائيده و بر خاك كرد

ما از اسلاف همان خونيم از آن ريشه ايم
پاسدار نام پاك پارس تا هميشه ایم

بي خيال آقاي «شاهکار بینش پژوه»! الآن چي هستيم؟



This page is powered by Blogger. Isn't yours?

ديگران

آستانه
عروسك كوكي
خاله سوسكه
ناگفته‌ها
به یاد مرگ
تينا
نانسی
شعرهاي مهيار